X
تبلیغات
باورنکردنی ها
 

عیدانه ۹۳...

بهار را باور کن

باز کن پنجره را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس،هدیه ی جشن اقاقی ها را،گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست ، که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند ، تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گلهای سپید

که درین کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

،با همین دست تهی،روز میلاد اقاقی ها جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را...و بهاران را باور کن!

                                             " فریدون مشیری"

                                             

پ ن 1: شعری زیبا از فریدون مشیری ، حسن ختام امسالم شد ... شعری که بوی خوش و نسیم نوروز را در ترنم بهار هدیه می دهد

پ ن 2: به امید و لطف و عنایت پروردگار  بزرگ و مهربان ... امیدوارم سال جدید برای اقوام ،دوستان و عزیزانم ، سالی پر از نعمت سلامتی ، آرامش ، پر از خبرهای خوب و خوشحال کننده باشه  

پ ن3: نوروزتان سرشار از خوشی و خرمی

پ ن4: در ایام نوروز ، بهت توصیه میکنم حتما سریال پایتخت 3 رو ببین ... بخصوص حواس ت به بابا پنجعلی باشه و تکیه کلامش !

 

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در سه شنبه 1392/12/27 و ساعت 14:7 |
 

مهربانی کودکی تنهاست ....

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن ،آشناتر شد

سایبان از بید مجنون٬ روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

 

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست

                                   یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی ....

                     یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

با نگاهی

با نفس های نگاهی

می شود سرشار از رازی بهاری شد

 جای من خالی است.

 

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار....

جای من در شوق تابستانی آن چشم....

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

 جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم

 می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم ......

 جای من خالی است

جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

            .... جای من در زندگی خالی است

 

می شود برگشت............

 

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن.....

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                              جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید۰۰۰۰

چشم ها را می شود آموخت۰۰۰

مهربانی کودکی تنهاست

  " مهربانی را بیاموزیم"

          اشعار از : " محمدرضا عبدالملکیان "

 

پ ن 1: این شعر در مهر ماه سال 87 یعنی بیش از 5 سال پیش در همین وبلاگ پست شد http://bavare48.blogfa.com/post-23.aspx

 ،شاید یکی از زیباترین اشعار آقای عبدالملکیان همین قطعه مهربانی را بیاموزیم باشه ... واقعا مهربانی آموختنی است . مهربانی با هارمونیک جامعه کنونی ناسازگار شده ، حتی تعریفشم تغییر کرده ، هم وسیله ش و هم اهداف ش تغییر کرده ... این روزا دیگه مهربونی  بی دریغ و منت رو نمیشه دید ...کورسوهایی از مهربونی هم چندساله که به تاریخ پیوسته و زیر خروارها خاک با نیت فراموشی دفن شده و اینه که شاعر رو به سمت و سوی مهربانیه واقعی در گذشته برده و با حسرت و آه ازش یاد میکنه ... آفرین به شاعر با این متنش و تلنگری که چند ثانیه بهمون وارد آورد و چه بد که دوباره رهامون کرد در پس از مرگ "مهربانی" .... مهربانی همون آرزوهای شاعر ،همون آرزوهای من و همون آرزوهای توست ... آرزوها رو به دل نبریم


 پ ن 2: آقای مهندس داریوش عزیزم :اینکه میگی چرا دیگه اینجا نمی نویسی اینه که واقعا مغزم کلید شده ،هنوز بهبودی کامل ندارم ازون حادثه و آسیب جسمیم ،انگار افکارم آروم حرکت میکنه و کند ،وگرنه ارزون ترین تفریح ِمن دست نوشته های بی محتوایی که خواننده نداره ،بیشتر برای دل خودم سیاه میکنم.

 

پ ن 3: یه جایی می خوندم که نوشته بودن : سه چیز در دنیا ست که آدم هیچ وقت از دیدنش سیر نمیشه ... آسمان، جاده ، دریا

الهی ... آسمان چشمات صاف  جاده ی زندگیت هموار    دریای دلت همیشه آرام  ... الهی

 

پ ن 4: شما دو همکار عزیزم در دو گوشه ی این شهرم : احساس خوب ِ با هم بودن تونو رو تحسین می کنم ، فقط سعی کنید به همون 10 اصل عمل کنید ... من ساعت ها برای شما دوتا وقت گذاشتم ، اگه بازم لازم باشه و قبول کنید در کنارتونم و همراه تون... خوشبخت باشید

 

پ ن 5: وقتی ازش پرسیدم : چند سال به این دوستی ادامه دادی ؟ گفت پنج سال ، گفتم پس چی شد ؟ گفت : دوستی یکطرفه ، مثل خیابان یکطرفه است ... وقتی ازین خیابون رد شدی ،دیگه شدی ... گفتم پس تکلیف این دوس داشتن چی میشه ؟ همونطور که حرف میزد راه افتاد توی همون خیابون یکطرفه و گفت: مدیون آرامشم درین روزها که دیگر همان انتظاری ست که از هیچکس ندارم

آهای دخترک بختیاری : من جای تو باشم ، نمی زارم اون بره ... خودت می دونی که اون بدون تو در راه می مونه !


پ ن 6: اینکه پسرم سینا بزرگ شده ، واسه خودش بالغ شده و بقول معروف مردی شده ،روزبروز منو به خودش شیفته تر میکنه ... بعضی شبا شده که خوابم نمی بره ، آروم میام در اتاقشو باز میکنم و لحظاتی به خودشو و نوع خوابیدنش نگاه میکنم خیلی بهم لذت میده ... پدر سوخته خوابش خیلی سبکه وگرنه میرم از لپ های تپلی ش یه ماچ آبدار می گیرم

 

پ ن 7: صدای قلب بچه ت رو میتونم از راه خیلی دور بشنوم، البته بزودی . همونی که با ورودش به این دنیای عجیب آدم بزرگا نوید بخش برطرف کننده ی نوستالوژی ت در گذشته می تونه باشه....  اسمشم بزار امیررضا خیلی هم قشنگه این اسم !! این تنها راه حل رو حداقل به بن بست هدایت نکن...  

 
پ ن 8: آقای رئیس محترم  و آقای جانشین ِرئیس محترم :  لطفا .... منو ... ازین .... قسمت .... دیوونه کننده ... نجات ... بدین  !  آقا باور کنید اینجا به بازار سید اسمال و مولوی گفته زکــــــــــــــــــی  !! بازار ماهی فروشان شهر رشت و بازار مس گرای اصفهان اینقدر سروصدا نمیکنن که اینجا میکنن !

وگرنه ... سال آینده ... با عرض معذرت ... میرم یه منطقه یا سازمان ِ دیگه
این موضوعو رو اینجا نوشتم تا کلاغا خبر ببرن

 

پ ن 9: یه پست عیدانه ای قبل از عید می نویسم اگه خدا بخواد ...

 

پ ن 10: شاید سال آینده همین موقع  " آزی " و "مازی" هم یکی بشن !! البته اگه این "آزی" دست از این سخت گیری هاش برداره و تنوره ی زندگی مجردیشو دیگه خاموش کنه و کمتر ایراد بگیره از این "مازی"


پ ن 11: این پی نویس ها رو اینقدر مرموز نوشتم که فقط  صاحبان خودشون می فهمن چی گفتم ... خب ما اینیم دیگه   

 

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در پنجشنبه 1392/12/15 و ساعت 9:46 |
 

امید به بیداری پس از کابوس ها

یادت هست ...

یادت هست ، آبیاری گل ها در گلخانه  برای فقط 2 نمره

یادت هست ، دستان و چشمان پر محبتت برای شروع آمدنت ، ای پیوندک

یادت هست ، تحمل تمنای مرد باج گیر برای کار

یادت هست ، تحمل کارگاه برای پیوند ، پیوندی که مدت هاست بوی گسستن می دهد و تو ، تارو پودش را بسختی به هم نگه می داری

 

یادت هست ،آمدن آن "پور" در بهاران ، ناخواسته

یادت هست ، آن نامهربانی های بی حضور من با پیوندک و گاهی در حضور من

یادت هست ، هجرت برای خودمان بودن ، در هبوط تنهایی در آشنایان ... چه سخت واره ،چه منتظران آن یگانه روز

یادت هست ، بالیدنش ، روز به روز ، سال به سال ، قد به قد به بلندای یک نونهال

یادت هست ، ظهور یک هرزه مَـــرد ، و خروج از مدار آرامش یک خانمان ... خروج هرزه مَــــرد  به همراه ظهور هرزه زن در جامعه

 

یادت هست ، پدر نماها و مادر نماها ... بی عاطفه گی در ثبات تنهایی تان در نهایت آشنایی ، در همجواران . غم در چهره ی متبسم روزانه مان

یادت هست ، روزمره گی  در درون چهره ، و تزویر آن در نوآوری ها

یادت هست ، حرف هایی زدن برای حرف هایی از سر خمیازه ، برای تو ، تویی که همیشه در پیله ات خواهی ماند ...

یادت هست ، قطع کلامت در بحبوهه  تنهایی این مَـــرد ِ در غُربت ِ کارگاه جدید

 

یادت هست ، مَـــرد ِ در غُربت ،دیگر به سکوت رفت ... سکوتی که از درون هیچ شمیمی  توان مجذوب کردنش را نداشت

یادت هست ، تیمارداری پیوندک، پیوندک ِ ساکن و صامت شده ، قریب چند ماه... بی جیره و مواجب ، با هزاران افترای بی اساس بعد از آن ، پاککنی از جنس بی انصافی بر انصاف مَـــرد ، بر اشک های مَـــرد ، بر قلب سنگی مَـــرد ، اسیدی برای سُفتن دل ، و ماندن آثارش بدون ترمیم تا ..... یادت هست !

یادت هست ، ترا ندیده ، اما شنیده و گاهی نوشته ، از دردت آشنا شدم ... طبیبی که جراحی از دل ِ کاتب این روزگار برده ، و کاتب ، همچون پروانه در عشق شمع بسوخته تا به دادگاه ِ قانون دان به ظاهر با احساس احضار شود ... و صد افسوس به عشق، به ایستادگی آن طبیب عاشق به وفاداری به عهد آن پروانه ی سوخته پـَـــر با دیدگاه با مرامش ... که اگر بتواند پرواز کند ، دیگر بالی برای پرواز نیست و من خوب میدانم  که در دادگاه سرنوشت ،خود می گوید که سوخته پَـــرم ، مگر پروانه ، پَـــری دوباره بسازد و این را هم میدانم که آخر می رود حتی اگر خودش نخواهد ، زیرا عشق ِ طبیب می خواهد اینگونه شود.

 

چگونه است که ، تا پای برای خروج از این دیار کرد ، حادثه ایی در ثانیه ایی ، همه ی تصمیمش را تغییر داد.... همه گان ِ نزدیکش ،در بسیج عمومی اعلامیه دادند که : اورا می خواهیم ، نخواهیم گذاشت که برود ، آنهم بواقع ، با غریوی گریان

چگونه است که ، از یاد می شود بُرد ، دردی از نوع یک میهمان  ِ کینه توز ضربه ای چارپاره و شکننده در شبی تاریک و سرد زمستانی

چگونه است که ، طبیبان و طبیبکان ،گرد آمده با خنجرهایی از محبت ، برای آموختن ، ایستاندن ، برگرداندن ، امید دادن در فضای ناامیدی و آنگاه پیوندک ....همانی که شب و روزش را دریغ نکرد برایم در هیچ زمان

چگونه است که ، از یاد می شود بُرد ، اغماهای متعدد را ، سوزن های برقدار و دشنه های شـِـش دفعه ایی را ، بروی پیکره ی نحیف و کم ا ُمیدش ، تا با دردهای خود ، بخود بپیچد ماهها .... تا تصمیم بگیرد بماند یا برود که باز آیا ، سرنوشت رقم می زند به ماندنش...

 با جدایی جغرافیایی دخترک بختیاری چه کند، حال که معشوق ِ دخترکـَـش بوده به پاکی و صدق... و مانده است با دل ِ او چه کند ، که دل ِ یخی ش ،مدت هاست منجمدتر است 

چگونه بسازد و ترمیم کند، پسرک شیدایی ش را در بدترین سال هایش

     و اما.... باید از یاد ببرد ، همه چیز را ....  این رسم پایداری است ، این امید به بیداری پس از کابوس هاست

 

پ ن 1: این متن سخت بود . هم نوشتنش  و هم خوندنش ، میدونم ... اما واقعی بودن در قالب استعاره و کمی غلو نمودن ، منو قانع کرد ، مطلب این post رو اینجوری بنویسم

پ ن 2: این پیام که بعد از دو سال برایت ارسال کرد ، هم مجذوب کلامش شدم ، و هم دلم برایش سوخت :  

" ایستاده ام ... بگذار سرنوشت راهش را برود... من ، همین جا ، کنار قول هایت ، درست مقابل دوست داشتنت و درعمق نبودنت ، محکم ایستاده ام تا هنوز هم تنها  آرامشم ، اندیشیدن به لحظاتی باشد که تو با مهربانیت برایم رنگی شان می کردی ... من ایستاده ام پای همه ی قرارهایمان حتی اگر سرنوشت تا آخر عمر مانع از تحقق شان شود" 
....
 این متن ِ پیامک ، منو یاده زندگی  ِ زنده یاد "رهی معیری" انداخت که در غم فراق" مریم فیروزا" تا آخر عمر گداخت ...  من گفتم به شما ... که چه کنید ، راهش را گفتم

پ ن 3 : چقدر این روزها خوشحالم و مسرور و شاکر از الطاف الهی و مساعدت های همه ی عزیزانم ... بعد از از گذراندن دوره نقاهت سخت و سنگین اون واقعه ....چقدر لذت می برم .... قدم میزنم وراه میرم ،حرف می زنم و می خندم ، کار میکنم و فکر میکنم ... البته به آرامی ...

پ ن 4 : مطلب طنزی که واقعا در خواب دیده بودم چند ماه پیش ، همونی که استاد دکتر محمود جان (رضوان ا.. الیه)! مشرف شده بودند به آکادمی موسیقی گوگوش ، با اجرای برنامه عروسکی "شبکه نیم " شبکه ی ماهواره ای manoto1  یک شکل در اومد ، بهمین خاطر از نوشتنش صرف نظر کردم

پ ن 5 : یکی نمره ش 9 شده بود و اون یکی شده 10 ، من مجبورشون کردم که نمره هاشونو بزارن روی هم بشن 19 ! مگر از جنازه ی من رد بشین که نمره 19 نگیرین !! گفته باشم

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در شنبه 1392/06/23 و ساعت 19:23 |

 

بزرگراه یادگار لگن !

یادگاری... کمی به کلمه ی یادگاری دقت کنیم.بعضی وقتا وقتی از یادگاری صحبت به میون میاد،آدمو یاده خاطراتش می ندازه، بعضی خاطرات خوشن و بعضیا بد و دردآور! از زنی که شوهرش فوت کرده با چند تا بچه وقتی می پرسیم یادگاری، میگه خدا بیامرز خودش رفت و ببین چندتا یادگاری بعد مرگش برام گذاشته !از یه مجروح جنگ تحمیلی می پرسی پات کجاست؟ میگه ای بابا ! یادگاریه جنگه ! می ریم تو محله ی قدیمی مون ، روی درخت  کنار خونه مون ،چقدر یادگاری که از سر بیکاری با دوستاتون روی تنه درخت بیچاره حک می کریدین ،بعد مدتها با وجودی که درخت رشد فزاینده ای کرده ،اما هنوز جای زخم اون یادگاری روی اون درخت می مونه.
میز یا نیمکت مدرسه ها ،جای گذاشتن یادگاری های مختلفه ... میری مسافرت ،توی سالن های پذیرایی بین راهی ، روی درب سرویس بهداشتی ها ، همه جور یادگاری نوشته میشه ...
اما... از نگاه من ، یادگاری ها یاد و خاطره ی تلخی ها و مرارت ها بوده و هست! اینو ازین جهت مقدمه چینی کردم که بعد از یک سال قفل بودن نوشتن این وبلاگ ،بهانه ای شد برای نوشتن دوباره،اونم نوشتن از یه یادگاری که در سال 91 برای همیشه روی من حک شد!

مقارن ساعت هفت و بیست دقیقه شب ،اواسط زمستان سال91،وقتی داشتم از تاکسی پیاده می شدم تا برسم به جایی که با خانم و پسرم قرار داشتیم تا بریم برای عینک سازی ... وقتی از خروجی مسیر جنوب به شمال بزرگراه یادگار امام به سمت خیابان ایثار در محدوده مرزداران،لحظه ای بی مقدمه به پشت سرم نگاه کردم دیدم چراغای یه ماشین با سرعت بیش از 90کیلومتر با سرعت سرسام آور از لاین دوم بزرگراه وارد خروجی میشه! نگاه یک ثانیه ایی من ،تداعی کرد که خودرو داره میاد به سمتم و و صحنه برخورد ! بسرعت و بدون هیچ تاملی ، عرض خروجی رو دویدم و وقتی از کنارم گذشت تازه دیدم که یه پراید نقره اییه! اون شد عامل یادگاری برای من! ....
سرعت دویدن ، شیب نامناسب خروجی، خاموشی معبر ،بازبودن نرده های حفاظ هندریل و گاردریل و ... انگار همه چی دست به دست هم داد تا بین سلامتی و ناسلامتی من حاکم به صدمه و آسیب دائمیم باشه! با همون سرعت حرکتم وقتی از ارتفاعی که به تصورم بیش از 50سانتی متر نمی تونست باشه (که در اصل ارتفاعش 2متر بود)، پامو وقتی از دیواره گذاشتم پایین ... بعدش یه دفعه همه چی عوض شد ، دیگه چیزی نفهمیدم ... تنفسم قطع شد ،سردی هوا هم عامل تشدید اون ، به پشت افتاده بودم روی زمین ، عینک و کیف و موبایلم به فاصله ی دو متری من افتاده بود. تا 5دقیقه هنوز نمی دونستم چی شده، اومدم بلند شم ، که درد بسیارشدیدی در ناحیه کمرم حس کردم ... دردی وحشتناک !
با همون حالی که افتاده بودم ،دستموم بلند کردم تا ماشینای عبوری که نور چراغاشون به فاصله 3متری می خورد توی صورتم ،منو ببینن ،اما همشهریای عزیز تهرانیم ، حتی به خودشون زحمت نمی دادن چند ثانیه مکث کنن که یه موجود زنده افتاده زمین و دست و پا می زنه !! با زحمت خیلی زیاد،خودمو توی زمین کشیدم تا گوشی موبایلمو پیدا کنم ، خوشبختانه از هم متلاشی نشده بود ،اولین تماسم با صدایی بریده بریده با همسرم بود که زیر پل جلال آل احمد از قبل منتظرم بود .
پسرم و خانمم ،با اضطراب خودشونو بهم رسوندن و جلوی ماشینارو گرفتن و به کمک اونا منتقل شدم به ماشین خودمون (حتی اون لحظه فکرمون نرسید به اینکه زنگ بزنیم به اورژانس)  و تماس با دکتر قریشی و مراجعه به بیمارستان اختر ...
براثر شدت ضربه ناشی از افتادن از ارتفاع ،لگن راستم از چهارنقطه به فواصل زیاد شکستگی پیدا کرده بود ،و تا ساعت 3و نیم صبح روز بعد پس از گرفتن تمام آزمایشهای خون و سونوگرافی و عکس و MRI برای فردا ساعت 15 آماده شدم که ببرنم اتاق عمل . عملی سنگین موسوم به استابولوم که با کارگذاشتن انواع اقسام پیچ و پین و پلات و ریکانس در بعدی از جراحی به طول 30سانتی متر در ناحیه ی زیر شکم !
سخت گذشت ،خیلی سخت ... اما تمام نشد ، 5روز بعد از عمل اصلی ،بدنم به دلایل نامعلومی که هنوز هم نامعلومه دچار عفونت شدید خونی شد ،مجددا" در یک هفته 2باربردنم اتاق عمل ، محل جراحی رو دوباره باز کردند و با 20لیتر سرم شستشو دادن ،دوباره دوختن و دادنم به بخش ... اما بازم تموم نشد ، دوباره پس از ترخیص برای سومین بار بستری شدم و برای چهارمین بار رفتم اتاق عمل !  باز هم بی حسی ، بازهم بی هوشی ،باز هم محل جراحی رو باز کردن و شستشو دادن و دوختن و دادنم بیرون !تا 16 اسفند یعنی از زمان حادثه تا ترخیص شد 45 روز تمام

به گفته ی دکتر قریشی ،در عمل های ارتوپدی، ناحیه لگن ،جزو سخت ترین و پیچیده ترین عمل هاست ،که هم پزشک جراح و هم بیمار متحمل زحمت فراوان میشن .ترمیم شکستگی های لگن از سخت ترین و زمان بر ترین ترمیم هاست ،میزان برش در ناحیه شکمی برای فیکس کردن فیزیکی استخوان شکسته ی لگن با وجود تعدد اعصاب حرکتی و حسی ، عروق خونی ، اندامهایی مانند مثانه ، مجاری اداری و تناسلی ، کار جراحی رو حساس و سخت میکنه . اگر در زمان عمل جراحی ،پزشک جراح مهارت های لازمه را نداشته باشه ، امکان داره بیمار تا آخر عمر از راه رفتن عادی و معمولی محروم بشه ! عفونت های پس از عمل نیز بسیار مهم و قابل توجه اند و درصد بالایی از احتمالات را داره .   نگهداری پس از عمل در بخش های بستری که بیشتر با سرم تراپی با تزریق وریدی آنتی بیوتیک های بسیار قوی مانند سفتریاکسون و ژینکومایسین هر 12ساعت صورت میگیره که در جلوگیری از انتشار عفونت  ناشی از عمل و واکنش های بدن  امری ضروریه .حتی دارودرمانی پس از ترخیص از بیمارستان و در منزل نیز با انواع آنتی بیوتیک های خوراکی نظیر سفکیم ،سیپروفلاکساسین و ریفامپین نیز در ادامه ی درمان عفونت انجام میشه . مقاومت بدن بیمار ، تغذیه مناسب بیمار، شرایط روحی و روانی بیمار نیز از اصولی است که نباید نادیده گرفته بشه .
همشهری عزیز ، هم وطن خوبم ... راننده ی پراید نقره ای ،تویی که اصلا در ذهنت نیست که با سرعت سرسام آورت ،چنین مشکلاتی رو برام بوجود آوردی یا برحسب عادت همیشگی ت برای خیلی های دیگه بوجود میاری ! آرام و با آرامش رانندگی کردن یک اصل است در حفظ سلامتی خود و جامعه ،چیزی که سالهاست از منش و خوی مردم شهر من ، رخت بربسته !


پ ن 1: بزرگراه یادگار امام حدود سال های 80 در تهران افتتاح شد و همانگونه که یاد و خاطره ی آق سید احمد آقای خمینی رو یدک میکشه ، اما با عرض پوزش از ایشون ، نام این بزرگراه برای من شد بزرگراه یادگار لگن ، یادگاری اون همشهری عزیز که پراید نقره ای داشت !
پ ن 2: بیمارستان اختر ،واقع در منطقه ی الهیه تهران ، بیمارستانی است زیر نظر دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی . بیمارستان فوق تخصصی ارتوپدی کشورکه با وجود اینکه ظاهری شبیه به خانه های بهداشت در شهرستان های محروم رو داره ، اما واجد پزشکان و کادر درمانی  ماهر ،چیره دست و دلسوزه ... یکی از این پزشکان آقای دکتر سید محمد قریشی ،دوست عزیز و صمیمی ماست . جوانی دانشمند ،متخصص و مسئولیت پذیر که در کمتر بیمارستانی همچون او یافت میشود او در آینده ای نزدیک number one عمل جراحی های فوق تخصصی خواهد شد ،لطفا نام او را به خاطر بسپارید. در تمام مراحلی که در بیمارستان داشتم ،یار و یاور و پشتیبانمان بود .
پ ن 2: از همه ی همکاران عزیزم در مناطق ۶و۹و ۱۰و۱۳ ، حوزه ترافیک مرکز ، معاونت  فرهنگی و اجتماعی شهرداری تهران (بخصوص اخوی جان جان جانان )،دوستان قدیم و جدیدم که دراین مدت با حضور خودشون ،با تماسهای تلفنی سون ، با ارسال پیامکهای محبت آمیزشون بهم روحیه میدادن تشکر میکنم . از همکار عزیزم آقای مهندس شهبازیان که زحمت امورات کاریم را در زمان غیبتم از اداره تقبل کردن ،نهایت سپاس تشکر را دارم. از همسایه خوب و صمیمی و دوست داشتنیم آقا مسعود نیکوکار که در روزهای مشکلات با دلداری های و هم صحبتی ها ،عامل آرامش روحیم بودن کمال تشکر رو دارم
پ ن 3: از هرسه خواهر خوبم که از ابتدای حادثه ،شبها و روزها به کمکمون میومدن ،از تنها خواهر خانم خوبم که پا به پای ما بود همچون مردان ، از پویای عزیزم که بعضی شبها پیشم میموند تا صبح ،از پدر همسرم که صبحا تا عصر محبت میکرد به من و کنارم بود ، از مادر همسرم تشکر میکنم . از پدرم ... از پدرم که تمام مدت بستری شدن ،شبها تا صبح بالای سرم بود و تیمارداریم میکرد چی بگم ؟ و از پسرم سینا که در این مدت یارو همراه مادرش بود ... واما از همسرم ... بهناز عزیزم که از شب حادثه تا به امروز،در این مدت طولانی ،توی بیمارستان ،توی خونه ، بیمارداریم کرد، تحمل سختی ها و مرارت ها را به جان خرید چه بگویم ؟ جز تشکر و سپاس برای همه شون سلامتی آرزو میکنم   
پ ن 4: آمار تصادفات کشور زیاده ، این افتخار نیست ! این بحرانه ، این ناسلامتی جامعه رو می رسونه ... جامعه ای که دستخوش سیاست های غلط و از روی لج بازی  و خودخواهانه حاکمین ما هست که مارا دچار همه نوع محرومیت چه داخلی و چه خارجی کرده اند ... بازخورد آن در جامعه ، سرخوردگی مردم کشور ، رشد عصبیت و ناآرامی در رفتار اجتماعی ، اقتصادی و حتی در مقوله آموزشی و پرورشی است ،  که حتی اگر این انرژی موسوم به هسته ای را هم با هر ترفندی بدست بیاوریم ،هنوز فرهنگمان سال ها از منش های جامعه ی جهانی فاصله دارد ...
 هنوز هیچ برنامه ای برای جا انداختن فرهنگ صحیح ترافیک ،رانندگی و عبور و مرور نداریم ،  چون مردم برامون ابدا مهم نیستند ،چون همیشه مردم به عنوان یک ابزار برای رسیدن به اهداف غیر مردمی هدف گرفته می شوند.
رانندگی با سرعت بالا ،راه های ناایمن ، بی احتیاطی ،عصبی بودن در رانندگی ،عدم توجه به قوانین رانندگی ، با عرض پوزش از همه ، نشان از بی شخصیتی جامعه ی پر مدعا را دارد !
پ ن 5: یک سال ننوشتم ، حالا که نوشتم آنهم دردآور ! می بخشید ، به بزرگواری تون  بزارید به حساب بیماریم
پ ن 6: خیلی مقروضیم و بدهکاربه کسایی که همیشه بهشون گفتیم درست میشه و نشد !!! خودمونو گول زدیم که یه روزی میشه ، ولی می دونیم نمیشه ، چون خانه از سال 57 ویران شد .... اما این را تو بدان ای حاکم : الملک یبغی مع الکفر و لا یقام مع الظلم
پ ن 7: دکتر عزیز؟ این قورمه سبزی رو کی میای تناول میکنی آخه؟!! کی سرت خلوت میشه ؟ اینقد نیا که قورمه سبزی رو تبدیل کنیم به پیتزا بفرستیم با پیک موتوری جلوی در اتاق عمل! حالا دیگه ! خب ما تهدیدمون اینجوریه !
پ ن 8: پست بعدی ، یه خوابی هست که واقعا خودم دیدم ، مربوط به سفر آقای دکترپرزیدنت محمود جان عزیزمان به انگلیس و دیدار از آکادمی موسیقی گوگوش !! طنزه و جالب

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در پنجشنبه 1392/02/19 و ساعت 13:17 |
 

واقعا" کیست ؟

"علی "  مان واقعا" کیست ؟

23سال تلاش برای مکتب

25 سال تلاش برای وحدت

5 سال تلاش برای عدالت

همه ی عمر تلاش برای مکتب ، وحدت و عدالت

و این رهبر راستین ، قهرمان پیروز روزهای مدینه ، و روح و جان دردمند شبهای نخلستان ، که پیام خاصی در دنیا داشته و دارد ،هم اکنون از همه وقت ما ناشناخته تر و حتی متاسفانه بد شناخته تر است

پ ن 1: تو هم ،هم نام علی هستی .

تو هم سال ها تلاش کردی برای مکتب ! چه مکتبی ؟ مکتب خودکامگی و دیکتاتوری

تو هم سال ها تلاش کردی برای وحدت ! چه وحدتی ؟ وحدت یعنی خودت و دیگران هیچ

تو هم تلاش کردی برای عدالت ! چه عدالتی ؟ عدالت نئو فاشیستی دینی

حال نگاه کن  ... به شناسنامه ات ؟ چیزی نمانده  ... همانگونه که چیزی نمانده از عمر ما !

پ ن 2: یکسال تمام .... مرتب گفتم ... با مثال های متعدد ، وانمایی سناریوهای واقعی وبی کم و کاست .... عمومی و خصوصی ... اما... ندیدم... ندیدم آن اثری که تاثیرات بالقوه ای از گفتارم با حداقل هایی به بالفعل  تبدیل شده باشد ... یا شاید حداقل من اینگونه ندیدم 

پس عموجان .... یا بخودت بیا و آنچه گفته شد ، مو به مو عمل کن و یا .... صبورانه در انتظار زمان بمان ، هر چیز در زمان خودش رخ می دهد ، بقولی : باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند ، درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند .

پ ن 3:  اشکان.ح ... مهندس جوان ،فرهیخته ، با خانواده و خلفی است ، آینده ای روشن و عاطفی دارد ... حیف شد که نشد... آموزه های تخیلاتی با واقعیت های امروزه بسیار فاصله دارد

پ ن 4: چقدر این روزها نوشتن سخت شده  

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در پنجشنبه 1391/03/18 و ساعت 13:44 |
 

قصه ی هستی و حکایت وابستگی ...

شگفتا !!

وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم....

وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد، تشنه ی آتش باشی و نه آب !

 وچشمه که خشکید... چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش،کویررا تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش!

و بعد... عمری گداختن ازغم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت!!!

معلم شهید
دکترعلی شریعتی


**********************************************************************

پ ن 1: "بهار " بستر مهر است و دفتر معرفت ، قصه ی هستی است ، حکایت وابستگی ها و فراموشی خستگی هاست ، نوروزتان پیروز و سرشار از مسرت باد

پ ن 2: اواخر سال، به دلایلی که زیاد هم مهم نیست، نتونستم وبلاگ رو بروز کنم ... با تاخیر این کار، امروز انجام شد.

پ ن 3: امسال رو با جملاتی زیبا و در خور تعمق معلم شهید آغاز کردم ، زیبایی جملات با چند بار خوندن بیشتر ملموس میشه ، و از نفوذ کلام و کلمات وابسطه به اون ، هرکسی می تونه برای خودش مفهومی استخراج کنه ... من خودم بیشترمایلم که  تو، به مفهومش در پ ن 4 ربطش بدی ، ربطش بده ببین چی میشه .

پ ن 4: تولید ... ملی... حمایت ...  کار ...  سرمایه ... ایرانی ...
چه کلماتی زیبایی هستند ! زیبا از آن جهت که در سال91 باید با این کلمات و مفهومشون برای همیشه خداحافظی کرد ، چون به رسم محتوا و عمل به شعارهای هر سال ، همیشه اهداف براین بوده که بر عکس عمل بشه و میشه ...

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در چهارشنبه 1391/01/16 و ساعت 16:39 |

 

زیر یک سقفیم ، باید قسمت کنیم...


شعری بسیار زیبا و پر از تامل و تعمق از "ایرج جنتی عطایی" که با صدای دلنشین و ماندگارخانم گوگوش و آقای ابراهیم عابدی(ابی) که بصورت مجزا ازهم با یک رتیم اجرا شده .

برای خواب معصومانه ی عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن ِهم  پل بسازیم

کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ِ ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره ی شب ِ تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

 

کسی به فکر مریم های پرپر
کسی به فکر کوچ ِ کفترا نیست
به فکر عاشقای دربدر باش
که غیر از ما کسی به فکر مانیست

 

تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم ِ شب ِ من آشنایی
از اندوه تو و چشم تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی

تو رو می شناسم ای سردرگریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکسته تو بسپار به دست
نوازش های دست ِعاشق من

 

به دنبال کدوم حرف و کلامی ؟
سکوتت گفتن تمام حرفاست
تو رو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت ، قلب عاشق های دنیاست

 

تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید رو به دست من سپردی

کمک کن جاده های مه گرفته
من ِ مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
رو یخ بستگی ِ شاخه نمیرن

 

کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم

بذار قسمت کنیم ، بذار قسمت کنیم ...

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در شنبه 1390/09/26 و ساعت 18:56 |

 

بعد از شش ماه بروز شدم.

به حق و به صبر....

 ویادتان به حتم هست که شبی با فغان و نالان نگاشتم:

آهای آدمهای خدای عادل: گله ی من را نزد همان خدای عادل برسانید که آخر منم بخدایتان آدمم ... آدم !!!

و تو ای خداوندگار ، ندا دادی : بخاک بیوفت و قسم بخور به عصر و قسم خوردم ...

و گفتی ای بنده ی خسران دیده ی من ، همانا ای بنده ی من ، ایمان بیاور ... و گفتم : همچون گذشته ؟

گفتی : ترا به حق و پس از آن به صبر ، به صبر و به صبر توصیه میکنم !!

و گفتم بی درنگ : همچون گذشته به حق و به صبر عمل می کنم .

و تو گفتی : حال برو و بزودی به عافیت خواهید رسید اگر بخواهم ....

.

.

و بعد از چند ماه همه چیز به لطف خدا در حال سامان گرفتن شد ....

                                                                           باور ِ ۴۸- مهر ماه ۹۰

پ ن 1: چقدر سخت می گذشت این چندماه ، چقدر سخت !! اما گذشت و دارد می گذرد ... بهناز عزیزم ، دوره ی وحشتناکی از این عمل جراحی را گذروند ، اون بیمار بود ورنج می برد و من  بیمارتر ، من بیمارداریش می کردم .... این جریان سخت و طولانی ، تلنگرهای تاثیرگذاری را به من حواله داد .

پ ن 2: از بیستم فروردین تا به امروز واقعا" نتونستم وبلاگم را بروز کنم ، دو ماه اول بعد از اون عمل جراحی موسوم به فیکو که اصلا" دیده نزدیک نداشتم .با اون وضع کار کردن با کامپیوتر و صفحه مانیتور و تشعشعاتش ، جمع و جور کردن کارهای اداری و نظارتی م ، جزو سخت ترین کارها بود ، بعد هم که دنبال جابجایی خونه بودم و این سه ماه که درگیر جراحی پاهای بهناز که واقعا" شب و روز رو در همه ساعاتش ازم گرفته بود.

پ ن 3: از هر سه خواهر خوبم ، خواهر خانم خوبم ، از پدرم و از پدر خانمم واقعا" از صمیم قلبم تشکر میکنم. هر کدوم به نحوی در صدد بودند گوشه ای از مشکلات بوجود اومده رو حل کنن . امیدوارم بتونم یه جوری جبران کنم زحماتشونو .

پ ن 4: مازیار عزیزم، آقای صابری: شوکه شدم وقتی پیغام روز 31 تیر ماه رو بصورت پیغام خصوصی دیدم . خدا به شما و همسرتون صبر بده ، من خودم یک پدر هستم ، درک مرگ فرزند از عهده ی من خارج است ، منو در غمتون شریک بدونید .و برای دختر نازنینم ، سحر عزیزم ، آرامش ابدی در کنار بارگاه حق تعالی  . عذر بنده رو بپذیرید که بشدت گرفتار بودم که نتونستم متوجه پرواز پرستوی پاکمون نشدم .

پ ن 5: بلاخره می دونستم که اون شهردار متزور و ریاکاربزودی ازون منطقه با لشکر فاسقین و فاجرین میرن !! درست است که لطمات زیادی از نظر سازمانی به آینده کاری من وارد کرد ، اما خوشحالم که زیر پرچم فسق و فجور اونها سینه نزدم و شجاعانه ایستادم .هرچند باید در اصل یقه ی اون دکتره خوش صحبت ! متعهد !و جبهه و جنگ دیده  !! رو گرفت که با انتخاب و گماردن چنین افرادی مهر تایید بر مدیریتشون زده .... چه بد به حال کسانی که در منطقه9 با اومدنش برای اون مدیحه سرایی می کردند و با آدم فروشی هاشون در جایگاه بالای اداریشون موندند . اونها با خودشون تعمق کنند ببینند آیا ارزشش را داشت این همه نوکری برای بقا در لجنزار بوجود اومده که اسمشو خدمت کردن گذاشتند !!!

پ ن 6: آقای "یباذ" !!!: این حرفا چیه که هشتم خرداد برام پیغام خصوصی گذاشتید؟ این بچه بازی ها چیه ؟ پرونده چیه ؟ تخلف کدومه ؟ بفرمایید سربازان امام زمانی تون بیکار شدن ،سوژه ندارن زورشون به این کلبه خرابه میرسه ؟!!! بابا ایول !! بچه مسلمون هم ، بچه مسلمونای قدیم !!

پ ن ۷: اخوی جان ،جانه جانان : اون چه پیامکی بود که بهمون دادید آخه؟!! بجون مادرمون زنگ میزنیم ۱۲۵ !! ما یه نخ سیگار کشیدیم ، اونوقت جنابعالی جنگل آتیش می زنید ؟ خدایش سرتا پامون دودی شد رفت پی کارش  

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در یکشنبه 1390/07/03 و ساعت 20:24 |


من و چشمم ...

تورا من چشم در راهم ......

موقتا" ... خدانگهدارتان

                        خدانگهدارمان

                                      خدا نگهدارشان

پ ن ۱ : ندارد

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در شنبه 1390/01/20 و ساعت 17:55 |

 

قدر زمان را چه کسی خوب می داند؟

قدر 10 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟ زن و شوهری که بعد 10سال از هم طلاق گرفتن!

قدر 7 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟  بر وبچه ها ی فارغ التحصیل رشته پزشکی !

قدر 4 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟  بر و بچه های کارشناسی که مشروط شدن ، یا اخراج شدن !!

قدر 2 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟ سرباز فراری ها !! نه هر سربازی

قدر 1 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟ همین پشت کنکوری ها !!

قدر 9 ماه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ مادرایی که بچه ی مرده ایی بدنیا می یارن !!

قدر 1 ماه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونایی که 30 روز ماه رمضان و روزه می گیرن !!

قدر 1 هفته رو کی خیلی خوب می دونه ؟ سردبیرای مجله های هفته گی !!

قدر 1 روز رو کی خیلی خوب می دونه ؟ کارگرای روز مزد !!

قدر 1 ساعت رو کی خیلی خوب می دونه ؟ عشاق منتظر !!

قدر 1 دقیقه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ کسانی که از اتوبوس و قطار جا موندن !!

قدر 1 ثانیه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونایی که در تصادف رانندگی جان سالم بدر بردن !!

قدر 1/0 ثانیه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونایی که در مسابقات المپیک ، نفر دوم شدن !!

قدر 1 دوست رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونی که در یه حادثه از دستش داده باشه !!

 

پ ن 1: امسال یه جوری شروع شد !! ... امسال یه جورایی انگار، با بقیه ی سال ها فرق داره .معمولا این حس ، همینجوری به کسی دست نمی ده . فقط امیدوارم اوضاع و احوال جوری نشه که همه چی بهم بریزه . ما در طول عمر نامبارکمون !! انواع کمبودها و نداری ها دیدیم ، انقلاب دیدیم ، هم جنگ  دیدیم، سازندگی و اصلاحاتی دیدیم که به مراتب سیاه کارانه تر از انقلاب و جنگ بود!! و درآخر تزویر و ریا و مکر و تاراج به همراه خدمت گذاری های دلسوزانه داریم می بینیم ، خدا خدا میکنم دوباره این تسلسل تکرار نشه که دیگه مثل گذشته جوون نیستیم ، تاب و توان نداریم . اگرهم که زبانمان لال ،همه چی بهم ریخت، ما در این کره ی خاکی نباشیم راحتتریم . والا بخدا

پ ن 2: ایام نوروزامسال سریالی پخش میشه بنام " پایتخت " کاری از سیروس مقدم ، سریالی طنز ،جالب و در خور توجه . اشتباهات نقی در مهاجرت به تهران و زرنگ بازی هاش و پیدا کرده راه حلهای ابتکاری در بخش های مختلف سریال، بازی بی نظیرو تکیه کلامای علیرضا خمسه در نقش بابا پنجعلی ، هما خانم زن آق نقی ، عاشق شدن و گیره سه پیچه ی ارسطو با اون گواهی نامه ی پایه یکش همچنین برخ کشیدن باغ مرکبات پدریش با اون لهجه ی جالب مازنی و از همه زیبا تر دو دختر خانم خوشکل یعنی سارا و نیکا ، زیبایی خاصی به شب های ما داده تا حالا. نکاتی جالب و آموزنده با مهارتی خاص توسط نویسنده و کارگردان به اجرا در اومده که بعدا" مفصل میشه در موردش صحبت کرد.

پ ن 3: فکر کنم آخرین post ی که بتونم بنویسم بیستم فروردین باشه ، بعد از اون یه مدتی که برای خودمم مشخص نیست ، فعلا" دیدن و خوندن و نوشتن به تعطیلی میرن . شاید بتونیم بعدها این کلبه خرابه رو دوباره بازش کنیم... شاید...         

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در چهارشنبه 1390/01/10 و ساعت 15:11 |
 

 همه شب در سر شوری دارم...
.
.
 

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی، پر گیرم که رِسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان‌ها غوغا فکنم
سبو بریزم، ساغر شکنم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

*******************************

سحرگاهان بهاران،موسم باران،نشان از پاک بودن را به گل ها هدیه میداد، من از آن موسم پاکش آرزو کردم برایت:

خوب دیدن ، خوب بودن ، خوب ماندن را

فرا رسیدن نوروز سال90،سال تغییرات .بر همه ی هموطنان عزیزمان مبارک باد.


پ ن 1 : دارد تمام می شود ، اینهم مثل سال های گذشته ،خوب است که در 365 روز سال، فقط 1 ساعت ، هر کس پیش خودش خلوت کند و ببیند چه عملکردی داشته است : در سال گذشته چه مدارج علمی را بدست آورده ، چه موفقیت های شغلی را بدست آورده ، چه روزهای خوشی را با عزیزانش سپری کرده ، چه روزهای بد و غم انگیزی را پشت سر گذاشته ، چه روزهای شادی را در پیش دارد، چه روزهای مغمومی در آینده بسراغش می آید...

کدام کس ، قلبش را شکسته است ، قلبِ کدام کس را شکسته است، ظلم به حق چه کسی روا داشته است، چه کسی برو ظلم واقع نموده است ،

چه کسی را به زندگی امیدوار کرده است ، چه کسی را از زندگی نا امید نموده است،

با طبیعت چه کرده است ؟ تخریب یا آبادانی

با مردم چه ؟ مردم دار یا مردم گریز که او را دفع کنند.... با خود بیاندیشیم

پ ن 2: این طلسم 41 ساله می شکند در همین بهار ، به نفع ما . شکستن طلسم ، آن هم در بهاران روندی طولانی خواهد داشت . گویا دیدگاه مان با دیدمان همخوانی ندارد ، یا دیدگاهمان بایست تغییر کند یا دیدمان ، یا هردو .... اما این طلسم مربوط به دیدمان است نه دیدگاهمان . ما تصمیم بزرگی برای خود گرفته ایم وهیچ نیز نگران نیستیم .زیرا ما خداوندی داریم که همه دارند و اوست که نگهدارنده ماست . برای تصمیمان دعا کنید .   

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در چهارشنبه 1389/12/25 و ساعت 17:31 |
 

 چه احساسی دارید ؟ ... هنوزم هیچی!

حدود یه ساله که تصمیم داشتم مانیتور خونه رو عوض کنم . به همین خاطر از اول همین هفته گفتم یکی از روزاشو تصمیم میگیرم برم بازار کامپیوتر . تا اینکه طوری برنامه ریزی کردم که بلاخره سه شنبه (دیروز) عزمم و جزم کردم تا این طلسمو بشکنم . کارام که توی این دوماه اخیر بشدت زیاد شده بود جمع و جور کردم (لازمه بگم که از وقتی اومدم این منطقه ، هرچی پروژه گیروگور داره ریخته شد سرم به دولتی سره حمل بدون جیره و مواجیب مون ) و شد ساعت 17 که عازم بشیم کجا ؟ چهاراه ولی عصر.

از دو ساعت قبلش از پنجره اتاقم که مشرف به خیابون آزادیه ، مرتب صدای کاروان موتورسیکلت های یگان معزز !! ویژه با صدایی کرکننده بگوش می رسید . شرق به غرب و غرب به شرق خیابان آزادی هم قفل شده بود از ترافیک بسیار سنگین خودروها ، فقط اتوبوس BRT ، لاین آزاد تردد داشت .

وقتی از دره منطقه زدم بیرون ، پیش خودم فکر کردم با تاکسی که نمی شه رفت چون همه جا بسته شده ، پس بهتره با اتوبوس BRTبرم

چشمانه مبارک تان ( منظورم برادر حسنی مبارک !! نیستا، مارا با او کاری نیست) روز بد نبینه ایشالا. وفتی وارد ایستگاه شدم و اومدم از gate ورودی عین بچه ی آدم سوار شم ، یهو از پشت سر ، یکی همچین محکم هولم داد جلو که صاف چسبیدم به آدمه جلوییم . یکی هم که همچین آویزون در اتوبوس شده بود که یقه ی کاپشن چرم منو که خیلی شباهت زیاد داره به میله ی اتوبوس ! ،همچین گرفته بود که نمی دونستم و حتی نمی تونستم بهش بگم : داش ، ول کن این گریبان را ، خفه مان کردی ؟

القصه . یه دستم گوشیم بودو دست دیگم کیف جیبیم که مبادا دزدانِ ! بزرگوار و عزیز مان ، زحمت زدنشو نکشن . یه نموره که اتوبوس راه افتاد و منم تونستم از یوغ اون آقا آزاد بشم ، خودمو جمع و جور کردم تا بتونم از پنجره بیرونو ببینم . سره چهارراه بهبودی و نواب ، خیل عظیمی از لشکر ملبس به لباس مقدس نظامی ،مسلح  به انواع سلاحهای پیشرفته! مثله باتوم ، چماغ وسلاح های سرد و خیلی سرد! و این جور چیزا دیده می شد. 4تا جوون توی اتوبوس که به پنجره چسبیده بودم هم ، باهم پچ پچ می کردن و تا صحنه ی جدیدی و می دیدن پچ پچ شون تبدیل می شد به نچ نچ نچ ...

وقتی اتوبوس به میدون انقلاب ( همون میدون انقلاب اسلامی خودمونه ، منظورم جای دیگه نیست) رسید ، جمعیت فراوونی ، از اینکه هیچ ماشینی رو برای سوار شدن گیر نیاورده بودن، یا حمله آوردن به اتوبوس های BRT و یا پیاده داشتن گز می کردن.

منم که لجبازیم گل کرده بود(این یکی ژنتیکیه ، از بچه گی عادت کرده بودم که اگه بگم کاریو انجام بدم ، تا انجامش ندم همون روز آرومو قرار ندارم)حتی پشیمونم نشدم که مثلا" خیابونا شلوغ شده ، پره ماموره و اصلا" امکان رفتن نیست . خلاصه 500متر مونده به چها راه ولی عصر ، این اتوبوس نعش کش ! واستاد و دیگه حرکت نکرد و راننده هم درای عقب باز کرد و گفت : آقایون ، خانوما، چهارراه بسته است ، بریزین پایین !! ما هم ریختیم پایین وسط لاین BRT .

 سر چهارراه دانشگاه رو نگاه کردم و دیدم ... اوه اوه ازین برادران خوش تیپ و عزیز دل، با چهره های عصبانی ، بعضیا ماسک مثله این دزدی ها می مونن که یه جوراب سه سوراخه می کشن رو صورتشونتا شناخته نشن ، بعضیا هم ماسک سرماخوردگیو ضد آلودگیه هوا زده بودن ، بعضیا هم که بیخیاله بعضیا ، صورتشون دیده میشد ... چهره های پاک و معصوم!! اما عصبانی ، اونم حسابی عصبانی !! به اندازه اصحاب فیل!! توی پیاده رو رو قرق کرده بودن. اصلا" جای راه رفتن نبود . ترجیح دادم برم توی لاین BRT ، که اونجاهم شده بود پیست موتورسیکلت سواری ، موتورهای کلاس 1000cc با صدایی زیبا و دلنشین که طراوت خاصی به مغز و اعصاب آدم میداد !!!.

نزدیک چهاراه بودم که یه دفعه رضا.ک بهم زنگ زد ، آخه قرار بود بهم بگه کجا برم مانیتور بخرم و پیش کی برم . در حین صحبت بودم که یه باره دیدم برادران عزیز و زحمت کش یگان ویژه بسیج ، به تعداد 50 موتور سوار افتادن توی پیاده رو!! فقط تونستم بگم : رضا قطعش کن ! .

 یکی ازین برادران مهربون با لحنی بسیار مهربون اما بلند ! با باتوم بسیار زیبا و دلنوازش دو عدد حواله کمر و پای مبارکمان کرد و فرمودند: با کی داری زر!!! می زنی گمشو برو اون ور!! با سر با ایما اشاره توضیح دادیم که اصلا" ما لالیم ، زبون نداریم که زررررر بزنیم !

چهارطرف چهار راه رو، دسته ی سربازان گمنام!!بسته بودن و اصلا" راه نمی دادن کسی بره . چهارراه شد آشوب !!!

یه پسر جوون که حدود 2 سال ازین سینای تپلیه خودمون بزرگتربود ، بغل گوشم ، فریاد فرمودند ، مگه با تو نیستم ؟ برووووووووو ، یالا ببینم ... برگشتم یه نگاهی مثله سفیه اندر عاقل!! بهش کردم و هرچی فکر کردم ، این صدا ، با این طنین چند مگا بیس از کجای این جوونکه نحیف اما مهربون!! در اومد ، عقل ناقصمون قد نداد . در همین موقع بود که ایشان ، همین مرد ِ شریف و بزرگوار!! از پشت محکم زد به کتفم که نزدیک بود با مخ مبارکمون !! عین خیار سالادی پخش بشیم روی زمین!!

یه جورایی مثله گیج و منگا ، کمی براست کمی به چپ رفتیم و خلاصه افتادیم توی پیاده رو ی غرب خیابون ولی عصر .

سعی کردم تندتر راه برم تا ازین مخمصه نجات پیدا کنم که بازم این گوشیه لعنتی به صدا در اومد .نگاه کردم دیدم ، آبجی بزرگمونه . کجایی ؟ چطوری ؟ موتوری ؟ خوبی ؟ بهن...ز و سینا خوبن ؟ راستی شهرام میتونی .......

گفتم قطع کن چهارراه ولی عصرم ، شلوغ شده ، مامورا ... الانه مامورا که بگن آها پیدا کردیمش ، خودشه ، داره گزارش میده به face book و BBC و  VOA !!!...

همینم شد . یکی ازین غل مرادها !! فرمایش کردن (البته بازم با مهربونی): آشغال با کی حرف میزنی ؟!! گفتم : شما که نمی شناسیدش ، خواهر بزرگمه ، معمولا" همینجوری زنگ نمی زنه ، هروقت لوله آب خونه شون می ترکه ، سینک دستشویی شون گیرپاچ میکنه ،برق خونشون الکی میره ، داداش شهرامش یادش میاد . حتما" میگه بیا درستش کن !
اون برادر غل مراد فرمودند: چی ؟ بدو برو ببینم ، تندتر برو ! ما هم عرض کردیم : چشم قربان چشم

حالا صدای عربده کشی این برادران مهربون که گویا دیشب نماز شب رو هم به جماعت خونده بودن و امروز از صبح حداقل 8بار تجدید وضو و طهارت کرده بودن که فقط سه تاش غسل شهادت بود، پاکی و معصومیت از پشت چهره های نقاب زده شون عین همون هاله ی نور معروف تشعشع داشت .

یه سری از خانم های بی ملاحظه هم که اصلا" این مهربونی این برادران رو درک نمی کردن ، مرتب جیغ زنونه ، دخترونه ، بچه گونه هوار می کردن که بدتر از صدای موتورسیکلت ها بود!!

بعدشم که فرار می کردنو می خوردن به دیگرون ، استغفرا... تنشون به تن دیگرون به عمد!!! می خورد که زبانمان لال تر از اکنون، بسی گناه آلود می شدن !!

سمفونیه زیبایی از طبیعت انسانی به نمایش در اومده بود.

پیش خودم گفتم ، عجب غلطی کردیم اومدیم LCD بخریم برای خونه ، حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت (سه شنبه رفت ، اونم چهارراه ولی عصره ممنوع الپیاده روی اندر ایستادن در جا ،فی اختقان و کثیرالرعب الوحشت )!!!

سرتونو درد نیارم(البته آوردم) . بعده چند کیلومتر پیاده روی رسیدم به بازار ایران نرسیده به میدون ولی عصر. پریدم توی پاساژ آخیش

یه خورده که آروم شدم ، به اقتدار قوه نظامون بالیدم که : خدایش با این همه نیروهای مخلص!!! که این نظام زایمان کرده ،واقعا" کدوم کشوره که جرات جنگیدن باهامون داشته باشه ؟ فکر کنم آمریکا واقعا" هیچ غلطی نمی تونه بکنه !! اصلا" به گور بابای باراک اوباما خندیده که به خاک این کشور چپ نگاه کنه ، ما این برادران جان برکف و مهربونو !! داریم ، سلاح های پیشرفتهای مثله موتورسیکلت ، ماسک 3سوراخه و سرماخوردگی ، باتوم ، چماغ ، چفیه از نوع چینی – فلسطینی مرغوب و اعلاء! گاز اشک آور و خنده آور و جیغ آور !!و همینااااااااااااااااا !!

**********************
تحقیر شدنه یک بی گناه ، یک بی دفاع ، یک ملت

تنبیه شدن یک ملت از بچه مسلمونا و مسلومون زادها !! یادمان باشد ....

 یادمان باشد ،تحقیر شدن ، تحقیر کردن بدنبال دارد ...

حال تا می توانید تحقیرمان کنید ،به موقعش تحقیرتان می کنند ...

یادتان باشد ، یادمان خواهدبود ، این چراغ حکمرانی تان روزی خاموش خواهد شد ...

یادتان باشد یادمان خواهد بود نوبت تحقیرتان فرا رسیده است...

پس تا می تونید بنام دین ، سرِ دین را ببرید... 

پ ن 1: خیلی خسته ام . جسم و تنم درد میکند . یاده خوندن صادق آهنگران تو جبهه ها افتادم که می خوند:  این همه لشگر آمده ، بهر خدا آمده ، بهر خدا آمده ( نخیر جفا آمده ، بهر جفا آمده )!!!

پ ن 2: ای سید عزیز: سفارش کردی که نگذارید که این انقلاب بدست نااهلان بیوفتد دیدی که این انقلاب بدست نااهلان افتاد ، کجایی الان سید اولاد پیغمبر ، در چه حالی عزیز؟ وقتی میومدی ایران ، ازت پرسیدن : از اینکه بعد از 15 سال برمی گردید به کشور چه احساسی دارید؟ آیا الان هم می گویید : هیچی !!! ، روحت شاد و روح ما هم  !!!!

پ ن ۱: ما دلمان برایتان تنگ شده است، برای خیلی چیزها ، برای اذیت کردن هایمان ، برای اذیت کردن هایتان. برای خیلی چیزها ، خیلی دلمان تنگ شده است. دلمان اشکال دارد ، یا دل شما ؟ یحتمل هر دو !        

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در چهارشنبه 1389/12/11 و ساعت 19:9 |
 

نه این و نه آن ...

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....


             شعری از فریدون حلمی

پ ن ۱: تمام زحمات مادر بیمارمون افتاده بروی دوش پدر و دو خواهر.  پس حالا نوبته منه . 
اگه فقط بتونیم حواس پنجگانه شو تقویت کنیم ،مادر تا یک ماهه دیگه تغییر میکنه ، اونوقت بازم می تونه دوباره تنها پسر شو بشناسه . سخته و می دونم زمان بر هم هست ، اما من قول میدم .
پ ن ۲ : آخه چقدر شیرین عقل !!! شدی تازه گی ها ، این کارا جدیده دیگه ، مگه نه ؟
پ ن ۳ : طی حکمی ، مربی تیم ملی !!فوتسال حوزه معاونت ترافیک منطقه ۹ رفیق خودمان شده است
آره ببم جان !!!... آقای مهندس محمود ز : شما که بزرگراه ۶۵ متری فتح رو بدون دسترسی و دوربرگردون داری وصلش می کنی به پل کلاک در کرج ( ببخشید استان البرز) که کلا" ترافیک روان بشه !!!، کی و کجا درجه مربی گری آ گرفتی اخوی جان ؟ میگم به رئیس تون بگید نامه بزنن فدراسیون فوتبال بلکه افاقه بیوفته و مربی تیم ملی بزرگسالان بشی تا از شر امثال افشین قطبی و  ممد مایلی کلنگ و قلعه نوعی ها راحت بشیم ... بجون خودم  
 
پ ن ۴ : داش محموتی جون !! این دو سال باقی مونده ایشالا که تموم نمیشه ! میگم که ما در این بلاد که نمی تونیم بدون پادشاه باشیم ، بیا و عنایتی کن و یه تغییر کوچولو در این قانون غیر اساسی مون بده تا مادام العمر داش محموت ما باشی !!! تو می تونی ، بجون خودم هیچ کاری نداری ، فردا لایحه شو بینویس برفست ! صحن مجلسیون . بعدشم تاج گذاری ! حداقل اینجوری قدت بلندتر نشون میده ها !!

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در یکشنبه 1389/11/10 و ساعت 18:7 |
 

مثه یه عتیقه پاک و بی نظیر...

خدا رحمتت کنه خانم هایده با این تصنیف که خوندی !

اول شعرو ببینیم و تجسم کنیم بعد تفسیر موضوعی اونو حتما" پایین اشعار ملاحظه بفرمایید .
پس ببینیم و بخونیم و یه فاتحه برای خانم هایده و یه فاتحه هم واسه من !!!

تو مقدسی مثله عبادتم ، تورو دوست دارم مثله سعادتم

به تو محتاجم و احتیاج من

1) تو نمای کامل ِ صداقتی
واسه من همیشه در نهایتی

2) لذت تلاوت یه آیه ای
دلنشینی از تو هر حکایتی
با تو هم صدا شدن نیت ِ من
عشق تو تمام حیثیت ِ من

3) سایه ی بلند تو روی سرم
حافظ ثبات و امنیت من

4) مثله نوری ، نوری خالی از غبار
مثله خواستن ، خواستن دیوونه وار

5) مثله یک عتیقه پاک و بی نظیر
اما تو دست من ِ بی اعتبار

6) تو گران بها ترین عتیقه ای
از تو غافل نمی شم دقیقه ای

***************** تفسیر موضوعی :

1)  واقعا" شاهکار صداقت که میگن تویی ، راستگویی درگفتار ، اعمال ... بنازم به خلقتت ای خدا !!

2)  داستان و حکایت تعریف کردنت با اون شیوه زیبای بلاغت و فصاحت خاص خودت ، زبانزد خاص و عامه ( داستان اون لو لو و ممه و نحوه ی سخنرانی ها قطره ای از دریای  نمونه هاته) ...  تازه ... هیچ وقت ازت هیچ کس ، تا حالا حدیثی ، روایتی ، آیه ای و تفسیری نشنیده و این منحصر به فردیتت رو می رسونه ...

3)   خدا سایه تو از سر ما کم کم ، کم نکنه !! این همه آرامش وامنیت و ثبات که هایده مثه بلبل برات چهچه زد ، نقل ِ شماست !!! راستی هرچی گشتم در فرهنگ لغت جدید معنیه این کلماتو ندیدم ! معنی ش چی میشه ؟

4)  آخ گفتی نور !!! از هاله جون چه خبر ، قربون اون نور و هاله ت برم الهی !!

5)   این بیت شاهکاره : چون بچه بودیم توی محله مون به هر پسر بچه ی نوجوونی که می خواستیم بدترین حرف و بزنیم میگفتیم : عتیقه !! حواست بهم هست یا مثلا" میگفتیم عجب عتیقه ایی هستی یا !!!

ای ی ی ی ی ... چرا حتی یه نفر هم نیست که قدره تو رو بدونه ! حتی یه نفر !! اینکه گفته در دست منه بی اعتبار ، خدایش راست گفته !

راستی دکتر جون : قربون اون قد و بالای چار شونه ت برم الهی !  بعده جا افتادن ِ !!! این طرح تحول بزرگ ملی ، مذهبی ، سیاسی ، اقتصادی ، قبیله ای ، قومی ، استانی ، کشوری ! جهانی ! کهکشانی !!!! ... اگه رخصت بدید ، بریم سرمونو بزاریم و بمیریم تا زودتر بریم به همون بهشتی که خیلی زودتر، جنابعالی مسیرشو واسه مون مهیا کردی

پ ن 1 : این post  به هیچ وجه سیاسی نیستا ُ لطفا" سوء برداشت یا سوء استفاده نشه  ، در حقیقت به نوعی تمام ِ ارادت قلبی ، قبلی و بعدیه من به دکتره ، اونم تنها دکتره این مرز و بوم !!

پ ن 2 : در این هفت ماه که منتقل شدم منطقه ی جدید، هر وقت می یومدم منطقه 9،غروب بود و دیر وقت ، خارج از ساعت اداری و یه راست هم می رفتم حوزه ی ترافیک . اما دوشنبه هفته ی پیش که برای یه کاری باید می رفتم امور اداری ، خدا خدا می کردم که نبینمت و همین جور هم شد !

 پ ن 3 :   همه کار ایام درس است و پند          دریغا که شاگرد هشیار نیست

بیمار ِ من (ب... ز) بعد از 60 روز، از جاش بلاخره بلند شد و شکر خدا کم کم راه میره ، اما دریغا ازین بی مهری های روزگار و آدمای به ظاهر نزدیک و خیلی نزدیک، واقعا" دریغ و افسوس .

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در شنبه 1389/10/04 و ساعت 19:36 |

دور و نزدیک ...


 

نبسته ام به کس دل ،نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج ،رها رها رها من


ز من هر آنکه او دور ،چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک ،از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی ،نه باده در سبویی

که ترکنم گلویی،به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفتند،در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ،هوای گریه با من

 

ز من هر آنکه او دور...
به من هر آنکه نزدیک ... 

ز من هر آنکه او دور...
به من هر آنکه نزدیک ... 

ز من هر آنکه او دور...
به من هر آنکه نزدیک ...
 

پ ن ۱ : این شعر در سال ۸۲ توسط همایون شجریان در آلبوم " نسیم وصل " خوانده شد تا نشون که  فرزندی خلف از پدرشه.
پ ن ۲ : اووووووووووووووووه ، چه خبره؟ ، طلبکاری ؟ اونهم از خدا ؟!!
اینو تو گفتی :
من از خدا طلبکارم ، چون بنده ی بدی براش نبودم ولی گویا خداوند می خواد بدجوری بهم حالی کنه که باید بدی کنی ، چون بدی و شر در دنیا حاکم اصلیه !!!
من میگم :بمون در استجابت طلبت !!
بازم من میگم فراموش کن همه ی رویدادها را ... چون راهی بجز این نیست ، اون ده نفر شکوفا نخواهند شد ، ماندگار هم نخواهند شد ، اما نمیگویم ببخششان ، چون نبخشیدن حداقل حق توست . پس ازین لاک بیرون بیا  

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در پنجشنبه 1389/09/11 و ساعت 14:30 |
 

نه اندوه و نه غم ...

نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...


به حباب نگران ِ لب ِ یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت


غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه ها عریانند
به تن ِ لحظه ی خود جامه اندوه مپوشان هرگز


تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی، آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد


گنجه ی دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...


ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید
در ِ این سینه براو باز مکن


تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست، به غم وعده ی این خانه مده

شعر از:کيوان شاهبداغي

پ ن ۱ : حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست ، بلکه نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است . بنابراین اگر خواستی کسی را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش باید بسپری ...
پ ن ۲ : از متکبر و مغرور صفت انتظاری بهتر نمی رفت ... بخودت نگاه کن ، نه به مدیحه سرایان ...
پ ن ۳ : آهای مردم دنیا ؟  فقط مملکت ما این دکترو داره؟ ای چشمان ِ حسودتون بترکه الللللللللللللهی !!! کور بشین که نمی تونین خدمت و خدمتگذاری را ببینید !!! حالا درسته که ما هم حرفای این آقای دکتر مهندس پرفسور!!! و نمی فهمیم !!! ولی بلاخره ، یه روزی که عقلمون قد داد که می فهمیم توی سلولهای خاکستریه این دکتر میگذشته !! یعنی میگید تا آخر عمرمون نمی فهمیم ؟!! ...  ایکاش یه دستگاهی اختراع میشد ازین دکتره خلاق !! ۱۰تا با همین شکل و شمایل و افکار می ساختند بترتیب می فرستادن این کشورا تا اونا هم بی نصیب نمونن ، ما که بخیل نبوده و نیستیم که :

 یه نفر برای سوریه جون - خواهر خونده ی نمک نشناس ما!! ،دو نفر برای لبنان و فلسطین جون - ای بمیرم واسه ی مظلومیتشون !!پول و سنگ از ما و پرتاب از اینها!!، دو نفر برای لیبی جون- همونیه که یه گلوله یه ریالیو زمان جنگ با ما حساب می کردن هزار تومن شاهنشاهی !!! ، دو نفر برای چین جون - بلای خانمان انداز صنعت و کشاورزی و تولید کشور اما رونق بخش دلال ها و تجاران و کاسبان حبیب خدا !!!،دو نفر برای روسیه جون - ای جونم فدایش همونیه که مارو مطرح کرد توی دنیا با این انرژی هسته ایش!!،دو نفر برای آمریکا جون که می دونیم هیچ غلطی تا حالا نتونسته بکنه !! به اسرائیل هم هیچی نمی دیم ، دق مرگ بشه !!چون اونوقت به کی بگیم مرگ بر اسرائیل... همه که با ما ظاهرا" دوستن !!!  

پ ن ۴ : مثله اینکه شد یازده تا !!

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در چهارشنبه 1389/08/19 و ساعت 19:12 |
 

شاید برسه ، شایدم نرسه ... 

 

این شعر از" عماد خراسانی " به افتخار آقای مهندس امیدوار تقدیم میشود

دلم آشفته آن مايه‌ی نازست هنوز

مرغ پر سوخته در پنجه‌ی بازست هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد

دل به جان آمد و او بر سر نازست هنوز

گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق

يار، عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

خاك گرديدم و بر آتش من آب نزد

غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مى‌دهدم چشم پر آب

دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع

قصه ما دو سه ديوان  دراز است هنوز

گرچه رفتى ز دلم حسرت روى تو نرفت

در اين خانه به اميد تو بازست هنوز

اين چه سوداست «عمادا» كه تو در سر دارى

وين چه سوزيست كه در پرده سازست هنوز


پ ن 1: قدیما میگفتن : یکی می مرد از درده بینوایی ، آن یکی می گفت : زردک نمی خواهی !!! واقعا" نقل حکایت بعضی هاست ...حالا این بعضیا اگه خیلی هم به آدم از نظر قوم و خویشی نزدیک باشن که واویلاست !!
همسره یه بنده خدایی ،بشدت دچار ناراحتی شدیدزانو میشه کارش میکشه به عمل جراحی و الانم حداکثر مسافت راه رفتنش به چندمتر میرسه. 
همسره این خانم ، به پدرخودشون تماس میگیرن و میگن : بابا ،عروست ، پاهاش بحدی مشکل پیدا کرده که نمی تونه راه بره ، پدر محترم عروس خانم میگن : خوب میشه ایشالا ،چیزی نیست ، پماده ویکس !! بمالید  ، خوب میشه ، ما یه خورده سرمون شلوغه ...
دیگه چه خبر ؟ خودت خوبی ، خانومت خوبه !!!!!

این آقا  به پدر زنش هم زنگ میزنه و میگه : سلام پدرزن عزیز!!، خبر داری دخترت( پاره ی تنت ،جگر گوشه ات !!!) پاهاش ناراحته و به سختی راه میره . پدر زن که مدتهاست بهترین تفریحش نشستن پای شبکه های ترکیه ایه !!!،میگه : ای بابا، دکترا همشون دروغ میگن ، با آب گرم درست میشه !!!

پدر زن در ادامه می فرمایند : راستی چه خبرا چرا این طرفا نمیایین  !!!

یادمه که این بنده ی خدا ، پس از تعریف این ماجرا بهم گفت : این اقوام به ظاهر بسیار صمیمی ، دردآشنا و از همه مهمتر نسبی و فامیلی !! اگه این دفعه ازم پرسیدن چه خبرا، خوبید ؟ بچه ها خوبن؟ یا حرفایی توی همین مضامین ، میگم : زردک نمی خوایین !!!

پ ن 2 : مهتاب واقعی نور افشانی میکند در آسمان دلمان از کیلومتر ها دورتر ...
پ ن 3 : می خواهی اداره ی بلدیه را بی عرضه جلوه بدهی ؟ پدر سوخته ؟
بدهم  زبانت را از پشت کله ات در بیاورن ؟

بیایین این پدر سوخته را ببرید اداره ی تنبیهات و توجیحات همایونی (کارگزینی)

... تا مقر بیاید اینجا چه میکند؟ ، چگونه آمده و هدفش چه بوده ؟ همون بهتر برود همون منطقه ای که بوده!!!

سه معاون ، دو جانشین یک حوزه ؛ در طی کمتر از یکسال شمسی ، از کار برکنار میشوند ،میرن پی کارشون ،تا همچنان قوم الظالمون الظالمین بر مسند قدرت باشن !!! .اونوقت اخوی جان ، جانه جانان به من می گویی : بگذار آدمها تا می توانند سنگ باشند ، تو از نژاد آب باش و مثل چشمه با مهربانی در دل آنها راه باز کن !! 
منم میگم : اگه دستم برسه یه روزی، می دونم چه کنم با این قوم...
شاید برسه ، شایدم نرسه ... 

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در پنجشنبه 1389/07/29 و ساعت 14:20 |
 

قلبی كه از بودنش بی خبریم ...

انسان دو قلب دارد :
قلبی كه از بودن آن با خبراست و قلبی كه از حضورش بی خبر.

قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد

همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری ، مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد


این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .

 

پ ن ۱ : میگم توی سریال قهوه ی تلخ چکار میکنی آخه ؟ اونم چه نقشی ! فخرالتاج بانو
ای ی ی ی ی یادت بخیر ...

پ ن ۲ : این متروی خط ۲ یعنی صادقیه - فرهنگسرا واقعا" شاهکار خلقته به جون خودم ، خوده خدا هم گفته : تبارک ا... احسن الخالقین !! در این مدت چهار و ماهه و اندی همه جور بیماری مسری رو بهم التفات داشتن ، به همت مسئولین مربوطه و خدمتگذار !! دارن به همه ی شهرا این تحفه ی فرنگو گسترش  میدن ، ایشالا قسمت شهرستانی های عزیز تر از جانمان ، ببینن چی میکشن این تهرونی ها ...

پ ن ۳ : یه شعر بسیار زیبا از عماد خراسانی طی یک پیامک در پاسی از شب از دوست خوب و جدیدم آقای مهندس امیدوار ارسال شد که برای مطلب بعدی تنظیم شده .... فقط ایشون بعده اون شعر زیبا عنایت نمودن که : دعا بفرمایید !!! ما هم خوشمان آمد و معروض شدیم : دعا می فرماییم مهندس جوان را ، اون دعا خوب خوبا ... 

 

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در شنبه 1389/07/17 و ساعت 18:17 |

 

از ماست که برماست...


 

یه دشت ِ سرسبز، یه رود پر آب

یه سدّ محکم داشتیم تو سیلاب

 

ما از خوشی ها ، دلامون آزرد

سدو شکستیم ، دنیا رو سیل برد

 

 حالا ازون در و دشت چیزی نمونده باقی

انگار ازین میخونه صد ساله رفته ساقی

 

حالا غم ِ ما قدّ ِ یه دنیاست

جایی که باید دل بدریا زد همین جاست

 

نه کاره ایناست نه کاره اوناست

از اینو اون نیست ، از ماست که بر ماست...

 

پ ن 1 : تصورم بر این بود که مطلبه " خانه ی پدری " میشه یه صفحه ، اما تا الان شد 28 صفحه . اگه می خواستم بارگذاری بشه در وبلاگ که  از حوصله ی همه بدور میشد . اگه هم مختصر می نوشتم ، اونوقت هر کی می خوند نمی فهمید که چی بود " خانه ی پدری " ؟

... هرچی باشه حالا شده 39 سالش و برای همیشه داده شد به یکی دیگه .

همیشه مادر بزرگه مرحومم  می گفت : اگه من بمیرم ، چراغ این خونه خاموش میشه دیگه شما هیچوقت نمی یایین  اینجا و همونم شد.راستش هرچی در این باره می نویسم انگار تمومی نداره ، مجبور شدم نوشته ها رو منتقل کنم به دفترخاطراتم .

برای این دفتر خاطرات ، برنامه ها دارم... بعد ها ...

پ ن 2: طنزی ماندگار با چهره های واقعا" ماندگار .

"قهوه ی تلخ "  مهران مدیری واقعا" یه چیزه دیگس .  چه خوب شد در شبکه سراسری  سیما پخش نشد که شورای سیاست گذاری کمتر بتونه از سر و دمش بزنه .و اینکه از بازیگرانی همانند جواد رضویان و شفیعی جم و ... با شخصیت های طنز کلیشه ای و بلوکاژ شده در این سالهای اخیر استفاده نکرد هم جای تقدیر داره .

پ ن 3 : عروسی شونو به من تبریک میگی ؟!! که چی ؟

اصرار داری بدونی و ازم بشنوی که آیا خوشبخت شد ؟

فکر میکنی خوشبختی اون با یه دختر کوچولوی 20 ساله که هنوز از بازی های دوره نوجوونی چیزیو تجربه نکرده می تونه خوشبختی باشه .

 نه ،خوشبختی نیست ، فقط کامیابیه زودگذره غرایزه و دوام نداره دیر یا زود . اون بیشتر از تو باخت .

 

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در شنبه 1389/07/03 و ساعت 8:15 |
 

یه شب ِ مهتاب ، ماه میاد تو خواب

 
منو می بره کوچه به کوچه ، باغ انگوری ، باغ آلوچه
دفعه به دفعه ، صحرا به صحرا، اونجا که شبا ، پشت بیشه ها ، یه پری می یاد ترسون و لرزون ، پاشو می ندازه تو آب ِ چشمه ، شونه می کنه موی پریشون.

 یه شب ِ مهتاب ، ماه میاد تو خواب

 منو می بره ته اون درّه ، اونجا که شبا ، یکه و تنها ، تک درخت بید ، شاد و پرامید ، می کنه به ناز دستشو دراز ، که یه ستاره بچکه مثه ، یه چکه بارون ، بجای میوه ش ، سر یه شاخه ش آویزون.


یه شب ِ مهتاب ، ماه میاد تو خواب

منو می بره از توی زندون ، مثه شب پره با خودش بیرون ، می بره اونجا که شب ِ سیاه تا دم سحر ، شهیدای شهر ، با فانوس ِ خون جام می کشند .
 تو خیابونا ، سر میـــــــــدونا ، عمو یادگار ، مرد کینه دار ، مستی یا هوشیار ، خوابی یا بیدار .

هستیم و هشیار ، شهیدای شهر ، خوابیم و بیدار ...
 آخرش یه شب ، می یاد بیرون ، سره اون کوه ، بالای درّه ، توی این میدون ، ماه میشه خندون ....
یه شب ِ مهتاب ... یه شب ِ مهتاب ...

                                   زنده یاد " احمد شاملو"

                                       زندان قصر - سال ۱۳۳۳

 


پ ن 1: دوست عزیز گفتی و ارسال کردی :

** کاهش شدید آمار جرائم در ماه مبارک رمضان ، نشان می دهد : مجرمین ، همین مؤمن نماهایند !!!!!**
گفتم : حاشا و کلا ، مگر می شود ؟ یحتمل این آمار ساخته گی است ، گفتی : چه اهمیت دارد ...  سه شب  احیاء داریم ، توبه میکینم و 362 روز به روال خودمان ، سیر دوران می گذرانیم ، این است آیین امثال ما !!   
پ ن 2: 420 کیلومتر فاصله کم نیست ...  پس این قطع ارتباط با ایجاد اون شک ویرانگر، برای مجری و مشاوره ت حتما" طبیعی است . او می گوید برخلاف میل باطنیم ، تو هم بپذیر که به صلاح است ، شاید مجددا" این لینک در کوتاه زمانی دیگر برقرار شد .

تا همین حد می دانستم و گفتم . موفق باشید

+ نوشته شده توسط شهرام عسکری در سه شنبه 1389/06/16 و ساعت 9:25 |